من این شب زنده داری را دوست دارم من این پریشانی را دوست دارم بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلسوخته ، یک عاشق تنها .
یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر.
اسیری در یک قلب سرخ.
آری من همان مجنون قصه هایم و یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم.
لحظه های سخت را پشت سر میگذارم و به عشق لیلایم از هفت آسمان خواهم گذشت.
در جاده ها ، از سختی ها میگذرم تا به مقصدم که همان خانه لیلایم است برسم.
آری عاشقم ، یک عاشق چشم به راه ، عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است ، در آتش فاصله ها سوخته است ،در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است.
آری من همانم که به او میگویند دیوانه ، به او میگویند آواره!
من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ، با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم، فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست؟
آری این دیوانه همان هست که جایش در قصه ها بوده ، همانی است که نامش در این دنیا مانده و یادش همیشه و همیشه یک عاقل را نیز مجنون میکند.
آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلشکسته …. همان عاشقی که به او میگویند دیوانه !
برچسب:
نویسنده: محسن شایگان