نفس میدهی به من ایافسانه جانم با آن احساس زیبایت جان میدهی به من ، عشق من چه روزهای آرامی دارم با تو ، چه زیبا میشود این زندگی با تو کاش زودتر تو را میدیدم ، کاش زودتر با قلب مهربانت آشنا میشدم تو چه کردی با دلم ، دلم بدجور عاشقت شده تو چه هستی عشق من ، مرا دیوانه ی خودت کردی از چشمانت بنویسم یا از قلب مهربانت از احساست بنویسم یا از صدای دلنشینت نه دیگر، من کم آورده ام ، تو بگو از آن حرفهای عاشقانه ات چرا به من خیره شده ای ، چرا سکوت کرده ای و حرفی نمیزنی مگر تا به حال کسی مثل من دیوانه ات نشده مگر تا به حال کسی اینگونه عاشقت نشده به تو حق میدهم ، حال خودم را که میبینم ، باور نمیکنم که اینگونه اسیرم جرعه ای از آب چشمه ی زلال دلت را نوشیدم همانجا ، در کنار همان چشمه ی زلال غرق شدم در احساسات یک عشق ماندگار اینگونه مرا نگاه نکن ، فکر کرده ای که از نگاهت خسته میشوم ، نه عزیزم بیشتر از اینکه هستم عاشقت میشوم پس آنقدر نگاهم کن ، تا دیوانه شوم ، باز هم نگاهم کن تا از حال بروم و فدای عشقت شوم.